loading...

آساره

نمیدانم که چرا انسان تا این حد باخوبی بیگانه است... وهمین درد مراسخت می آزارد

بازدید : 83
سه شنبه 12 اسفند 1398 زمان : 9:54

اونقدر دلم برای شهر کتاب و حال و هواش تنگ شده که حس یه ادمیو دارم که تبعیدش کردن تو یه جزیره دور افتاده که هیچی برای ادامه زندگی نداره

همه‌ی این مدت تو خونه نشسته بودم و هیچوقت فکرشو نمیکردم بخاطر یه ویروس کل زندگی معمولیم مختل بشه

حس خفگی میکنم

اصلا دلم نمیخواد باز توی جمعیت و شلوغی قرار بگیرم

اما عملا دلتنگ ارامش طبیعت و نفس کشیدن تو هوای ازاد شدم

دلم میخواد ذهنمو رها کنم

مدتهاست درگیر چیزای مختلف بودم و این حس خستگی ولم نمیکنه

تصمیم گرفتم یکم تو خودم باشم کم حرف باشیم

تمرکزمو بذارم روی خودم

دلم برای معمولی ترین چیزام تنگ شده برا تنهایی پیاده روی رفتنام شهر کتاب رفتنام

این روزا کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجمو میخونم و میتونم بگم بی نظیره و عجیب با حس و حال این روزام عجین شده

اصول کافی جلد 2 ص351 بفیه از حدیث قبل
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 19
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 36
  • بازدید کننده امروز : 37
  • باردید دیروز : 13
  • بازدید کننده دیروز : 14
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 71
  • بازدید ماه : 246
  • بازدید سال : 1991
  • بازدید کلی : 4186
  • کدهای اختصاصی